«محمد اصفهانی» توی پاپ یه اسطوره بود. لحن صداش... شعرایی که انتخاب می کرد... ملودی ترانه هاش... خود من شخصا" همه ی ترانه هاش رو دوست داشتم. تمام کاست هاشم دارم. هرکدوم رو هم بیشتر از هزار بار گوش دادم و سیر نمی شم. اما با این کاست جدیدی که داده بیرون... یه جورایی خودش رو، اسطوره بودنش رو، تصویری رو که ازش توی ذهن عامه ی مردم بود، شکست... من وقتی برای اولین بار «برکت» رو گوش دادم خیلی تعجب کردم! خب هر کسی یه سلیقه ای داره... شاید فکر کرده این جوری بهتره... هر چند به نظر من، نباید ابهت خودش رو می شکست...
حالا از این بگذریم. اصلا" به من چه! حتما" این جوری راحته. اما توی همین کاست جدیدش، چندتا از ترانه هاش از همه قشنگترند. یکی اش همین «پرنده»...
تو اگه پرنده باشی، چشای من آسمونه
راز پر کشیدنت رو کسی جز من نمی دونه
واسه من سخته که بی تو بنویسم مشق پرواز
با صدای ساز خسته تر کنم گلوی آواز
من و تو گرچه اسیریم حیفه از غصه بمیریم
بیا تا آخر دنیا بشینیم و پر نگیریم
جای پر زدن زمین نیست توی قلب آسمونه
قصه ی مرگ و جدایی، تو کتابا جا می مونه
نگو عمرمون تموم شد بعد از این دیگه غمی نیست
بیا فردا رو بسازیم این که فرصت کمی نیست
اشک پاکتو نگه دار واسه غسل تن پرواز
زنده کن صدای ساز رو که رسیده وقت آواز
این روزا... این ترانه اش رو بیشتر از هر نوای دیگه ای گوش میکنم...
دست های کوچکش زیر آب سرد و سوزی که در هوا موج می زند قرمز شده ، نگاهش به گل های سرخ بشقاب لب پریده ماسیده و معلوم نیست به چه فکر می کند، به زخم های عمیقی که روی بدن دایی است یا به ناله های گاه و بیگاهش و یا به فریادهای خشم آگین او. می گویند دایی یک قهرمان است اما او نمی داند چرا مثل قهرمانان زندگی نمی کند ؟ !
او از خاطرات دایی چیزی نمی داند، دانش او از جنگ و جبهه بر می گردد به خاطرات دایی دانی و حرف های او و فیلم هایی که از تلویزیون می بیند، اولین بار که دانی از خاطرات روزهای عاشقی برایش تعریف کرد آنقدر کوچک بود که هیچ نفهمید اما حالا که ۲۸ ساله است خیلی خوب می داند که دانی کجا و چگونه به این درد جانکاه مبتلا شده است، اما یک سوال هنوز در ذهن کوچک او باقی مانده، اگر دایی اش همانطور که در تلویزیون می گویند یک قهرمان است پس چرا مثل همه قهرمان ها زندگی نمی کنند.
مگر می شود دیوارهای تنها اتاق یک قهرمان اینقدر نمور باشد؟! اصلا مگر می شود یک قهرمان در یک جهان به این کوچکی زندگی کند! دانی قهرمان است اما هیچ وقت حرفی نزده آخرین بار که با هم کلاسی اش دعوا کرد، وقتی با افتخار گفت که دایی اش قهرمان است، دخترک با تمسخر گفت : دایی ات یه قهرمان تنها ست و فقط توی خواب قهرمان است !
او نمی دانست قهرمان تنها یعنی چه؟! از مادر هم که پرسید جوابی جز یک جفت چشم اشک آلود ندید، مادر به او تاکید کرد که این کلمه را دانی نباید بشنود و او همیشه مواظب است تا سوالش را از دایی نپرسد.
دیوارهای این به اصطلاح خانه هم خجالت می کشند از او که از شرم به چشمان دیگران نگاه نمی کند، او مینویسد و مدام با خود حرف میزند . آخرین باری که حالش بد شد دکتر همایون فر بالای سرش آمد و او هم داشت گریه میکرد . مادر میگوید کار برادرم تمام است و او خودش بهتر از هر کسی این را میداند . دایی دانی در باره خودش گفته : من گمشده ای در مه ام !
چه زود یادمان رفت که دلیل آسوده زیستنمان در این جغرافیای آرام و سبز چیست؟ چه زود فراموش کردیم کسانی را که سینه سپر کردند و از وجب به وجب خاکمان پاسداری کردند، چه زود یادمان رفت که کوچه هایمان هنوز هم عطر آگین نام شهیدان است و چه زود یادمان رفت که تا ابد مدیون کسانی هستیم که جان را در طبق اخلاص گذاشتند و مردانه جنگیدند.
همین فراموشی ها است که باعث می شود برای شانه خالی کردن از بار مسوولیت احترام و تکریم این دریا دلان قانون ورق بزنیم و راه فراری برای خود بیابیم.
سینه اش به خس خس افتاده، به سختی نفس می کشد، با دست هایی لرزان آلبوم عکس هایش را ورق می زند، این آلبوم تنها یادگار روزگار عاشقی اوست، این آلبوم و زخم هایی که بر روح و جسمش جا مانده اند.
سرش را مدام به این سو و آن سو می گرداند، انگار می خواهد تمام این صداها و دردها را یکجا از کاسه سرش بیرون بریزد، کاش می شد درد را دید آن وقت حتما برای تعیین درصد این جانبازان قانونگرایان و قانونگذاران با مشکل مواجه نمی شدند.
این آدم ها روزی اسطوره های بزرگی بودند، اما حالا انگار که در غبار ایام گم شده اند، هر روز یک قانون تازه ، هر روز یک بهانه تازه برای این که دیگر در مقابل این افراد احساس دین نکنیم ، کتاب قانون را ورق می زنیم ، اما نمی گوییم آن ها که رفتند و جان دادند و حالا دارند زجر می کشند بر اساس کدام قانون رفته اند که حالا ما مدام قانون و تبصره و ماده به رخشان می کشیم.
( مریم مدتی زیادی است که اصرار دارد این نوشته را در وبلاگم قرار دهم . من هم به او قول دادم . چون وبلاگ یادداشتهای امپراطور شلوغ و پر از خوانندگان متفاوت است . این نوشته را در این وبلاگ قرار دادم . امیدوارم همراه خوب و نازنینم که در نوشتن این وبلاگ همیشه یار و همراه من بوده این قانون شکنی را به من ببخشد )

(پاورقی:خودمونی تر این پرسشنامه میشه : «فکر میکنم تو این شکلی هستی...»)
من دارم به عكس خود مينگرم كه هيچ شباهتي به واقعيت دوران كودكيام ندارد و خيال مادرم را ورق ميزنم كه چه آرزوهايي براي من ميكاشت و مرا ستاره دنبالهدار آرزوهاي خود ميدانست. به من ميگفت شايد روزي نگاه مرا در كنار خود نداشته باشي. و امروز من قلب خود را فروختهام و شاهد درگذشت تمام رگهاي غيرت خود هستم. مردي پر از هزار تكه زخم كه به حال خودم غبطه ميخورم چرا كه روزگاري قرار بود چشمهاي جهان را نقاشي كنم، اما امروز هيچ عمل و عكسالعملي در من ظهور نميكند. روزگاري كه كودك كودك بودم و محله را به بازي ميگرفتم و تنگ غروب دستانم را از بازي ميشستم و انرژي در من موجودي وحشي بود كه هميشه مرا در حالت بيوزني قرار ميداد. كسي نميتوانست تخيل و رفتار مرا تخمين بزند. شبها زير گلهاي مريم خوابم ميبرد و فيلسوفوار خواب ميديدم. خواب ميديدم كه من پيامبر خوبيها هستم و به هر قسمتي كه نگاه ميكنم سبز سبز ميشود و گلهاي قرمز رز روان من ميرويد و نگاهم، پنجره ميگشايد. قصههاي مادرم را در خواب تكرار ميكردم و از آنها تصوير سه بعدي ميساختم. از انسانها نميترسيدم. ميدويدم تا هر چه سريعتر به خط پايان برسم. ذوق در من آيينهكاري شده بود و من پر از تصويرهاي پيدرپي انعكاس بودم. خواب ميديدم احساس شاعرانه دارم و كلام هستي بين مردم توزيع ميكنم، بوي سيب و عود عيد ميآمد و من در خلسه احساس بودم، اما روياهاي من گويي به اكنون من نرسيد و من به دست اساطير و اوهام ديوانه افتادم. مادرم خيلي تلاش ميكرد كه مرا آدم كند و هميشه دغدغه مرا داشت. بعضي وقتها فكر ميكنم من عذاب مادر بودم؛ او تلاش ميكرد از من مجسمهاي بسازد پر از تقدير و سرنوشت و دوست داشت كه من بنده عواطفم باشم و عاقلبازي را خوش نميداشت. نوآوريهاي من بالاخره به تأسيس پايگاه كفتربازي منجر شد و فحشها و نفرينهاي همسايه بود كه به جريان افتاد.
پدر و مادرم هر چقدر تلاش ميكردند كه مرا تربيت و ارشاد كنند، هشتاد درجه رفتارهايم تغيير ميكرد. الواطبازيهايم را شروع كردم و به مكتب خراباتيسم پيوستم. مادرم در حيرت مانده بود؛ به هر صورت من براي او، يك دغدغه و دلشوره ابدي بودم. امروز من اگر شناختم، الكل، بنگ است، ريشه در اصرار براي تربيتم دارد. ميخواستند من نابغه دهر باشم، غافل از آنكه جاهل شهر شدم.
من امروز سمبل آرزوهاي وارونه شده اطرافيانم هستم. با دنيايي از دوست داشتن به دبستان پا گذاشتم و روياهاي من به مرور به غارت رفت. من ترسيدم از اين همه اجازه آقا! اجازه خانم! به هيچ عنوان با من شاعرانه برخورد نشد. نوشتههايي را ياد من دادند كه واژههايش به درد زندگي خلاق من نخورد كه نخورد. كودك بودم، اما تنهايي بيمارگون را داشتم تجربه ميكردم. هر چه تاريخ ميخواندم، تجاوزها را شاهد بودم و تمدن تخريب شدهام را و كتيبههايي كه به فراموشي رفته بودند. درس تاريخ به من هويت نداد كه هيچ، بلكه فهميدم همانهايي كه براي آينده من دل ميسوزاندند حتي آدرس خانه مرا هم عوض كرده بودند. در مدرسه غرق واژههاي بياصل و نسب شده بودم و ياد نگرفتم چگونه دوست داشته باشم. هوش هيجانيام كمكم از جريان افتاد و به يك نمره بيست ختم شد. آنگاه فهميدم زماني كه بيست ميگيرم آدم خوبي هستم و خوب و بد از آن روز براي من معني ديگري پيدا كرد. قلب من به مدرسه رفته بود تا بازيگوشياش را بكند، ولي تنفر از مطالعه را آموخت و امروز تند و تند كتاب چاپ ميكنند تا من به مطالعه علاقه پيدا كنم، هر چند من به خودآزاري و مردمآزاري مدرن دلخوشم. از مدرسه چيزهايي را كه نبايد ياد ميگرفتم، آموختم. در ميان بچهها بودم، ولي آنها را جزء سرخوردهترين آدمهاي جهان ميپنداشتم. من ميخواستم روياهايم را به پرواز درآورم تا روزگاري مرا خورشيد خطاب كنند، ولي در كلاس انشاء، معلم به من گفت كه حمالي بيش نخواهي شد و ترديد بود كه در من آغاز شد. تمام روياهايم منقرض شد و حنجرهام ديگر آوازي نخواند كه نخواند. كاشكي من به مدرسه نميرفتم تا براي هميشه سيال ذهن ميماندم و وظيفه دروني خود ميدانستم كه امروز خلق كنم!
اين مدرسهها چشمان هيچ كس را به پشت چشمان پلنگي نرسانيد و معمولاً توليدات آنها، آدمهايي پرمدعا و بياحساس با شمشيرهايي از رو بسته براي قلبهاي يكديگر بود. روبهروي آيينه نشستن، چه خاطراتي را كه ياد آدم نميآورد! آيينه، سايههايم را نشانم ميدهد، شيطنتهايم را به خاطرم ميآورد. من با آيينه حرف ميزنم، با شكلي از خودم. و امروز فكر ميكنم جوانيم خالي از تخيل و پر از خرافات و اوهام شده است و هيچگاه تناسبي رياضي و عقلاني در من به وجود نيامده است. جامعه گويي دوست دارد مرا در شكلي از سرگرداني تجربه كند. كمكم به دانشگاه كه مساحتي وسيعتر از مدرسه بود كشانده شدم. به من گفتند تو ميتواني تصويري از انيشتين يا ابنسينا را در آنجا تجربه كني. انرژي من به مرور تحليل رفت و ماليخوليايي شدن را داشتم تجربه ميكردم. آزادي من در حد سكوت من تعريف شده بود و تخيل من در قفسي كز كرده، شهر آرمانياش را تجسم ميكرد. واقعيت زندگي من پر از شلاقهاي آماده و رفتارهاي بيهوده و روابط استاليني شده بود. آرزو ميكردم دوباره كودك ميشدم. تابلوهاي حركت «مطلقاً ممنوع» را زياد در اطرافم ميديدم. به حريم خصوصيام كسي رحم نكرده بود و تردد در حياط خلوت من بسيار بود.
يواش يواش عاشق گيسوان بيد مجنون حياط دانشكده شدم و فرداي آن روز درخت با ديدگاه تبر بريده شد. تخيلام را برداشتم و نقاشي كردم، كسي آن را تحويل نگرفت. افسردگيام به شكلي جديد متولد شد؛ روزها و شبها ميآمدند و ميرفتند و من آويزانتر ميشدم. شناخت من در اين چند سال، قدمي جلو نگذاشت. نبوغ من به گل نشسته بود و اسير تكاليف روزانه خود شده بود. جواني پر از تكانههاي مداوم توفان، پر از سرنوشت گناهآلود زليخا. همه پر از دفترچه خاطراتي تلخ، پر از دلهايي شكسته شده، دانشكده كه تمام شد آغاز فوت ناگهاني جواني من بود و من نتوانستم در زندگيام هيچ غلطي بكنم. من تنها موجود ذبح شده اين جامعه هستم. به تاريخ مصرف خود نگاه ميكنم. هر روز صبح مرا جلوي شعارهاي تبليغاتي ميگذارند. سالهاست كه از جواني خود فاصله گرفتهام و سهمي از خوشبختي خود ندارم. من موجودي شدهام كه فقط به درد شعارهاي تبليغاتي ميخورد. چرا هيچ شباهتي به دوران كودكيام ندارم؟ ذهن جامعه منشاء بيماريهاي رواني من شده است. كسي بيرحمتر از جامعه خود نديدهام. من در خود خزيدهام. به من ياد دادهاند خودم نباشم تا به هرآنچه ميخواهم برسم. روان من گويي با واقعيت زندگي خود رودربايستي دارد و از اين همه تهمت و ناسزا در سايه سكوت ايستاده و ديگر آوازهايم هيچ اشتياقي براي تحرير ندارند. زندگي من رنگ و شكل قفس گرفته است و تا آنجا اجازه دارم آواز بخوانم يا بنويسم كه ديگران برايم مرز تعيين كنند. خود من، يعني هيچكس. دوست داشتن خود، يعني جرمي سنگين كه جنون و ويراني من در آن است. من خود نيستم. روبهروي آيينه ايستادهام و به جاي خودم، كسي ديگر را ميبينم كه لبخند ميزند و حرف ميزند، دستبندي در دست دارم و او از خوبيهاي زندان برايم ميگويد. چرا آيينه مرا به تصوير ميكشد؟ كهنگي از سر و صورتم ميبارد، تصويرم هزاران برابر ميشود و آدمهايي چون من در كنار من در آيينه نگاه ميكنند و خود را نميبينند. همه ميپرسند پس من كجا هستم؟ يك تصوير كاملاً سوررآليستي و انتزاعي. بغضم ميگيرد از اين همه فاصله. گردنها همه خم شده است.
كتاب تاريخ را ميخواهم بردارم و آدرس خودم را دوباره بخوانم، نگاهم به قفسه كتاب ميافتد؛ كتابها را كسي برده است، اما كتاب هنر آشپزي و رمانهاي عاشقانه كه به كورتاژ ختم ميشوند در قفسه هست. احساس ميكنم دفترچه خاطراتم را كساني به سرقت بردهاند و به شخصيتم دستبند زدهاند. تابلوها را نگاه ميكنم، پر است از طبيعتهاي ناآشنا و آدمهاي زبان بريده. تازه فهميدهام در انحصار الگوهاي مسموم قرار گرفتهام. فاحشهها در ادبيات زندگي من راه پيدا كردهاند. محققان ترجيح ميدهند واقعيتها را نبينند. آيينهها مرا به باد تمسخر گرفتهاند و مرا به غلط ترجمه ميكنند. كركسها بر جنازه روياهاي من پرواز ميكنند، گويي چندين سال است كه فوت كردهام. به روياهايم كه ثروت مليام بوده است فكر ميكنم كه همه مهاجر شدهاند. گويي كسي مرا به سرقت برده است.
ستارههاي دنبالهدار روان جمعي من ابتر شدهاند. خودم بر ارابه مرگ، سوار و احساساتم پر از تجاوز شدهاست. كسي بر من سيلي ميزند چپ و راست، پي در پي كاسههاي گدايي و گرسنگي را تجربه ميكنم و نقطه جوش احساسم را اندازه ميگيرم. من براي همسايگانم سوژه تماشا شدهام. ماهيتم پر از بدنامي است. سياستمداران درصددند مرا اندازه بگيرند، عدهاي چگالي چشمهايم را و عدهاي ديگر ملكولهاي وجودم را بررسي ميكنند. مرد و زن اختراع كننده ديروز، امروز پر است از فلسفههاي بيمارگون و پر است از عكسالعملهاي پرخاشگرانه. صبح كه از خواب برميخيزم و به آيينه نگاه ميكنم، چشمانم پر است از فلسفههاي پف كرده و بيخود. با خود نهيب ميزنم و آييننامههاي فلسفي خود را ورق ميزنم كه چرا روان جمعي من كه روزگاري آگاهي و شناخت برتر جهان بود، امروز به اين روز افتاده و توليد رنج ميكند و كابوس را جزء واقعيت زندگي ميداند، پر از دلشوره و درد و رنج. روزگاري روان جمعي من، حافظ، مولوي، سعدي و عرفان و معنويت توليد ميكرد، در صورتي كه امروز به انشعاب جاهليت خود فكر ميكند. گويي زهري خوراندهاند به من كه يك عمر مرا خوابانيده است. من امروز آيينه زده شدهام. آيينه شكسته، مرا هزار قسمت كرده است و زيبايي مرا سيلياي خوابانده و ذوقم را نابينا كرده است. آيا راهي براي نجات از افعي خرافات وجود دارد؟
آيينه پر از ترس است و افعيها از دوش ذهن بيمار من متولد ميشوند. آتش، چپ و راست بر صورت من ميبارد. امروز در مرداب درون، ماهيان مسموم را پرورش ميدهم و تنهايي من پر از عذاب وجدان است از قلبهايي كه مغلوب ذهن من شدند و ترانههايي كه به واسطه فرمان من اجرا نشد و به جاي آنها علف هرز متولد شد، و چه قلادههايي كه بر گردن نگاهها نيانداختم. من خود نيستم و هزاران ماسك بر چهره دارم. امروز من ديگر آن جوان پهلوان شاهنامه نيستم. خيالم پر از ماليخوليا و توهم است. به زبوني و خاري عادت كردهام و نبوغ من در تحقير خود است. شيطان، امروز دارد خود را از طريق من تجربه ميكند و خود من امروز شيطاني شدهام كه فلسفه زندگي تدريس ميكنم و ديگر آن ترانههاي ايلياتي را به ياد نميآورم.
من ياد گرفتهام كه خودم را پنهان كنم پشت هيچكس، پشت هر كس و به شيوهاي تكلم كنم كه بوي آدميت بدهم و چنان نسخه براي ديگران ميپيچم كه همه مرا اسب نجيب و كبوتر صلح بدانند. ميگويند: «خودت باش تا به خود برسي!» اما فلسفه امروز به من ميگويد: «خودت نباش تا به همه كس و همه چيز برسي!» همانطور كه امروز رسيدهاند در اوج نارسيدگي. خود بودن، يعني پايان همه چيز. زندگي من، يعني خود نبودن. زندگي بينهايت بيرحم است زماني كه بخواهي خود باشي، مرگ در گوشت پچپچ ميكند. تو اگر حضور مرا در خود تجربه كني، ميشوي سياستمدار بياحساس كه معني خيلي از واژهها را با هم عوض ميكني و در ويترين سخن گفتنت ديگر عشق و دوست داشتن جايي ندارد و رختخواب خود را در جادههاي خشونت پهن خواهي كرد. هي، صداي بلندگوهاي شهر ميآيد چه شعارهاي قشنگي! گويي كسي قرار است در مراسم تخت خود مرا ذبح كند. بايد بروم تا همين فرصت را هم از دست ندهم.

داداشم رفته یه جای خیلی خیلی خوبی!....
خب من آدم آهنی که نیستم! دلم براش تنگ شده...
اما، بیشتر از اون، خیلی بیشتر از اون، بهش حسودی می کنم!...
خدایا! کاشکی من جای دادشم بودم!...![]()
حس رفتن ....
حس ماندن....
حس دوست داشتن ...
حس غریب بودن...
حس مرگ....
حس عشق.....
حس دختری در جنوب..
حس مردی در کویر...
حس .....
خسته شدم ...خسته شدم ...خسته شدم...
دستنوشتهی اول
چرا من این قدر کار عقب افتاده دارم؟! از جزوه نظریه دکتر پاشا گرفته تا کار روش تحقیق و نظریه های پیدایش اسکیزوفرنی و نوشتن فیلمنامه مناطق آسیب های اجتماعی گرفته تا تکمیل جزوه تجربه من با بیماران توهم عاشقانه و طراحی فایل پاورپوینت برای کنفرانس بهداشت روانی شهری و مجلهی رسا و طرح جامع گروه علوم انسانی بیمارستان و کلاس بازیگری و طراحی سایت شخصی و ....؟؟!
پنداری نبرده بودم اسمش را در بعضشان! به نام او....
دستنوشتهی دوم
بچه تر که بودم یعنی بچهی سال اول دانشگاه یادم میآید یک روز در مدرسه مروی تهران (یکی از حوزههای علمیه معروف تهران) با طلبهای جوان و خوش ذوق به بحث نشسته بودم. ساده بود و با صفا، به بچهها احکام درس میداد. او پرسید که در آن حجرهها دنبال چه هستم؟! و من گفتم عشق و استدلال کردم که مثل امامی از همین جاها بیرون آمدهاست. و بعد استناد کردم به کتابهای امام که مطالبش دیوانهام کرده. از من پرسید که خوب حالا از کجا میدانی امام راهش حق بوده گفتم کسی که کتابهای امام را خوانده باشد میفهمد با چه عارف کاملی مواجه شده و حرف چه کسی را میخواند؛ به من خندید و گفت شیطان از امام در لفظ قوی تر است راهت را پیدا کن! نگاهی کرد و گذر کرد. به او گفتم فقه اولین گام است برای اینکه ظاهر را شبیه رسول الله (ص) کنی و او گفت لازم نیست فقیه شوی به فتوای مرجعت باش، چیز دیگری به گردنت نیست! دیگر ندیدمش و ندیدم مدرسه مروی را.
این را نوشتم اول از همه برای خودم، چرا که به درون خویش آگاهی دارم و خوب میدانم به جز لفظ بهرهای از آنچه نوشتهام نبردهام. در تئوری توانا و در عمل ناتوان! میخواستم خودم را به این موضوع تذکر دهم و میخواستم برای خواننده معلوم کنم که آنچه میخواند نه معنی بلکه صرفاٌ لفظ نگارنده است.
و اگر دیدی بر دلت ننشست بدان که دلیلش نقص گوینده است و بدان مثل امامی عامل بود که نَفَسَش هنوز غوغا میکند. من خویش سالها پیش یعنی حدود 15 سال پیش از این چهل حدیثاش را شروع کردم و هنوز توان تمام کردنش را پیدا نکردم. گاهی یک جملهاش برای روزهای متمادیام کافی است ...
****
این گونه علوم با خط کش و شماره صفحه قابل اندازه گیری نیست و چه جای قیاس بین این جمله از رجبعلی خیاط که " کار ِ برای خدا بکنید، کار ِ برای خدا بکنید" (محمدی ری شهری،1381 :191 ) با مثنوی هفتاد من کاغذ افراد بیخبری مثل من! ...
****
در نهایت می توانم بگویم تمام مباحث مربوط به اخلاص و ریا را اینگونه میبینم:
دنیا را چگونه میبینی! عاشقی یا عارفی، فیلسوفی یا فقیهی، طبیبی یا تیماری، اول از همه بباید معلوم شود مطلوب تو چیست؟! و برای چه چیزی گام بر میداری؟!
انسان عاشق که این چیزها حالیاش نمیشود؛ دنبال محبوب است به جز او به چیز دیگری فکر نمیکند. همیشه در یاد اوست خصوصا اگر بداند محبوبش در هر لحظه او را میبیند. (الم یعلم به ان الله یری)
پس کسی که درک حضور کرد دیگر چگونه میتواند خود را برای غیر اویی بیاراید اگر غیر اویی وجود داشته باشد!
اگر عاشق بودی میدانستی که فقط و فقط اوست که در نظرت میآید! مابقی، نه انگار؛ برایت مهم نیست دربارهات چگونه فکر میکنند. و اگر تویی وجود داشته باشد!
اگر عاشق بودی؛ دیگر کسی را نمیدیدی جز او؛ پس دیگر کسی جز او نیست که خودت را برای او بیارایی!
اگر عاشق بودی؛ مشکل اینجاست که عاشق او نیستیم ما. برای همین است که خود را برای گرفتارتر از خودمان میآرایم.
کسی که تمام وجه قلبش خدا شد دیگر کسی را نمیبیند تا عملی را به رخ او بکشد. اصلاً اگر عاشق باشیم دیگر کسی غیر اویی چه اهمیت دارد!
کسی که محبوبش مقام است دیگر کاری به خدا و پیامبر ندارد اگر پستی در کار بود والضالینش را از نقطه اتصالِ منتهی الیه سمت چپ دندانهایش با زبانش میگوید و مَدَش را کامل میکشد تا طول مدتت مقامش کشیده شود. عاشق ِ او نیستیم ما. همین! دقیقاً مشکل اخلاص نداشتن و ریا کردن ما، اشتباهی است که در پیدا کردن محبوب خود مرتکب شدیم. تا موقعی هم که محبوب ما پول و میز و زن و شهرتمان باشد همین آش است و همین کاسه!
اگر معراج السعادة را هم از حفظ باشیم بازهم والضالینش طولانی میشود. اگر هم رسیدیم به حقیقت عشق دیگر نه کسی نه چیزی، جزء او برایمان مهم نیست؛ دیگر جزء اویی وجود ندارد که برایمان مهم باشد! دیگر بهشت را هم نمیبینیم ما. دیگر.... بقیهاش را نمیدانم.
حالا که ریا میکنیم برای دل کدامین دلبر دلربایی است که تا دو روز دیگر پای خودش لب گور نیست!
تمام اینها بر میگردد به اینکه محبوب ما در این عالم کیست!
دستنوشتهی سوم
آیا کسی هست که در گوش تو بخواند که به او احتیاج داری؟!
و تو مپندار؛
که همیشه عاشق میمانی! عاشق شدنت، عاشق ماندنت، بسته به یک نگاه او دارد. رویش را بر گردانت تمام میشود!
خراب کردی دانی! خوب معشوقی بود،
چه نشستهای برخیز!
و تو مپندار؛
آنچه داری از جای دیگر است. هر چه هست مال آن مرام است. هر جا کم گذاشتی زمین خوردی. باز هم با او بمان. پس به کجا می روی؟!
و تو مپندار؛
چیزی هستی یا قابلیتی داری. آیا بمن میبخشد. باور میکند هیچ وقت سینهام را در مقابلش سپر نکردم. اما اشتباهی بود که سر زده. بزرگوار است.
و تو مپندار؛
بعد او بشود. بعد او، بی او هیچی سزار! بعد هیچی به چه چیز فکر خواهی کرد؟! بی او به هیچ چیز نمیتوانی فکر کنی.
هر چه هست را برایش رها کن که بی او نشود.
و تو مپندار؛
با او دیگری را بشود. آیا کمکت میکند همه را رها کنی و روزی برسد که تو باشی و او در مقابل، فقط او را ببینی و دیگر هیچ. چیز دیگر در ذهنت نباشد. باور کنی میخواهیاش.
و تو مپندار؛
که بی آنان او بشود که بی آنان او نشود.
دستنوشتهی چهارم
اتاق را رها خواهم کرد
و هم چنین آزمون فوق تخصص را
و حتی تمام دوستانی که اپلایشان از ام ای تی ریجکت نشده
و این لپتاپ ایسوز را که ساعتهای زیادی از روز مشغولم کرده
من مال این اتاق نیستم
من مال خودم نیستم
من دست خودم نیستم
دیشب در آن سرما پتو را هم رها کردم
دیشب مست بودم
دیشب من میدویدم
در بیابانی از غربت میدویدم
میرسیدم
شاید
مگرتو کیستی؟
مگر تو چیستی؟
وجود متحرک تو به چه کار می آید؟
و او تو را خواست
که این چنین بلند
این چنین بزرگ
به درخشی
و تو چیستی کیستی اگر او نخواهد؟!
من درد دارم درد دارم
دیوانه دانی !
تو کوچکی کوچکی
تو کوچک تر از آنی که می شناختمت
و من پیش آن خرده کودک کم آوردم
او که بزرگ بود و من، همچنان در رویای متوحش خودم دست هایم را رو هم می انداختم
خراب کردم روزگارم را
من خواهم مرد
زودتر از زود تو
و امیدوارم وقتی مردم آن خرده کودک را ببینم
که بلند ایستاده
بی جهت معطل مانده ام در این اتاق
همه چیز را رها خواهم کرد
سکوت را خواهم شکست
فریاد را خواهم کشید
من ِ بیچاره
بیچارهی من...دانی !
مانده بودم
هنوز
عقبم
خیلی
چند وقتی بود که التماسش می کردم
و همین پریشب بود که دستم پیش او دراز شد
و همین دیشب بود که دستش را روی سرم گذاشت
و من داماد شدم
آه معصوم من
مرا قابل بدان هر چند نیستم
و من نیستم انگاری
اما تو هستی
اگر روزی تو نبودی
از بهشت برایم فاتحه بخوان
چون این قلب را دوامی نیست
و زود زود از تپش خواهد ایستاد
خداوندگار
تو را شکر که دیشب فهمیدم که کوچکم
من پیش آن خرده کودک کوچکم
و تمام وجودم پر از بیهودگی است
من کوچکم کوچکم
من ِ بینهایت، کوچکم
ودیشب او به من فهماند که هیچ نیستم
آه من
دستنوشتهی پنجم
یکی را داری کمالی یا جمالی میدانی برای همین دوستش داری. اما فردا دیگری را میبینی که خط و خال دیگری دارد برای همین از او هم خوشت میآید. چیزهایی که دوست داری به بینهایت میل میکند. بنابراین مجبوری امروز عاشق و فردا فارغ باشی!
میدانی، اگر امروز عاشق این و فردا عاشق آنی برای این است که هم چنان داری سِرچ می کنی اما خودت را خسته نکن!! تمام و کمال ِ زیبایی نزد یکی است و بقیه از او به عاریت دارند...
دل تو به دنبال زیباترین میگردد.
****
چند وقت پیش تر وقتی با یکی از این اساتید (نمونه از خدا بی خبرش) صحبت میکردم، میگفت چه فرقی میکند بین زنی که صیغه میشود با کسی که نمیشود هر دوشان یک کار را انجام میدهند.
****
چند وقت پیش پدرم حرف قشنگی زد. گفت گوسفند را بسمل کنی حلال میشود نکنی حرام است.
****
بسم الله و بالله و علی ملة رسول الله صلی الله علیه وآله
****
احتمالاً کدورتی یا سوء تفاهمی پیش آمده. پشت سرمن حرف زیاد است، احتمالاً زیاد شنیدی که فحش میدهند. فکر میکنم مردتر از این حرفها باشم که اگر اشتباهی کردم «پشت حجاب خود نشینم و از میان بر نخیزم». خیلی وقتها پیش آمده که اشتباهی رخ داده و متواضعانه معذرت خواستم. شاید آخرین بارش یک بار بود که پیش آقای دکتر دادگستر رفته بودم، یک مطلبی را در حین دعوا با یک لحن بدی در مورد یکی از استادهای سابقم در دانشگاه گفته بودم که آخر کار ایشان تذکر داد و من عذرخواهی کردم.
الان هم اگر بفهمم اشتباهی رخ داده مطمئن باش که متواضعانه معذرت میخواهم.
****
..... در هر صورت بیشتر از هر چیز برای خودم متأسفم که «از دست دادن مرد، برادرانش را، جان را میکاهد و اندوه را تازه میکند»!
****
من و تو با هم اختلافات زیادی داریم. عمدهاش این است که نوع نگاهمان به دنیا فرق میکند. مثلاً من موقعی که کنکور میدادم اصلا این احساس را نداشتم که باید در کنکور رتبه بیاورم فقط میخواستم در یکی از گرایشهای پزشکی قبول شوم که شدم. عین همین حالت در دانشگاه اتفاق افتاد. من فکر میکنم از مثل ِ دکتر تولایی 20 گرفتن هنر نیست. بلکه اگر مرد باشی به جای اینکه مزخرفات او را حفظ کنی، خردمندانه به ده اکتفا میکنی. و بقیّت عمرت را هم شرافتمندانه عاشقی میکنی!
دستنوشتهی نهم
[خط کش / یک شب پاییزی ]
بچهی دبستانی که بودم، هر سال اول سال یک کیسه پر از لوازم التحریر بهمان میدادند تا همهمان مثل هم باشیم. هرسال به تعداد دروس دفتر یادداشت و مداد و پاککن وخط کش بهمان میدادند.
خط کش هایش را خیلی دوست داشتم. خاکستری قشنگی بود. به دلم می نشست. حتی بعدا که با مادرم به لوازم التحریر فروشی میرفتم اگر قرار میشد انتخاب کنم از همان نوع خوشم میآمد.
در این کیسهی پر از لوازم التحریر یک بسته برچسب بود که موظفمان میکرد اسممان را رویش بنویسیم. خط خواهرم چون خوب بود همیشه او برایم مینوشت. و روی این آخرینشان هم هنوز پرچسب نامم به خط او هست.
آن خط کش را تا الان نگه داشته بودم. تا امشب که ندیدمش و رفت زیر پایم و شکست. من نیز روزی خواهم شکست. کل شی هالک الی وجه .
دستنوشتهی دهم
[آیا حسین مرا میبخشد؟ ]
حاجی راست میگفت دلم بد جوری گرفته است. وقتی وارد اورکات میشوم و قدری میچرخم و به پروفایلهای این و آن سرک میکشم دلم میگیرد.
بچهی سال چهارم دانشکده پزشکی که بودم شب دوم محرم، شب پنچشنبه بود و آقای امیرخانی کمیل خوان و روضهخوان جلسه. مطلب جالبی را نقل کرد و آن در مورد حر بود. حر وقتی برای توبه اجازه حضور سیدالشهداء (ع) را خواست چکمههایش را در آورد و به گردن آویخت، نشست و سرش را پایین انداخت. امام وقتی او را دید فرمود ارفع راسک یعنی سرت را بلند کن.
این روزها به دنبال این جمله میگردم، آیا خواهم شنید؟
آیا حسین مرا میبخشد؟
عشق من از دوم دبیرستانی بودنم شروع شد. محرم ِ آن سال. آن روزها چند اتفاق مهم برایم افتاد و راه زندگی را به مسیری دیگر برد.
پیشتر از افتخاراتم این بود که از داربستهای هیات برای برزنت کشی بالا رفتهام. کف تکیه را جارو کشیدهام فرش پهن کردهام خلاصه به در خانه بودیم. اما چند وقتی است که دور افتادم.
"منه رو سیه منه چهره زشت
مسپاریام تو به سرنوشت"
"که شوم من از تو جدا حسین"
حسین حسین حسین
حسین حسین حسین
حسین حسین حسین
حسین ....
مضطربم زیاد؛ از این در به دری ؛سر در گمی؛ خسته ام.
و من آیا، سوار کشتی شدم...؟!
من در این انتظار زندگی میکنم ...!
عشق می روزم و هستم و هستم و هستم ....
امشب داغی بر سینه بر دارم که نگو و نپرس . باری بر شانه دارم که حجم و توانش از تاب من خارج است . چشمانم را میبندم و به تو نگاه میکنم که میایی و دست مرا خواهی گرفت و من را از این آلود فضای نکبت بار به باغچه خانه اتان می بری...مرا تنها نگذار به با تو بودن سخت محتاجم .
بیا گلم . بیا نازنینم . بیا در آغوش هم . هم را هم فراموش کنیم . بیا ...بیا...بیا...

حالا یه تریپ فیلسوفانه بیام نگید بلد نیست!![]()
«درختان شعرهایی هستند که زمین آنها را بر آسمان می انگارد
ما آنها را قطع می کنیم و از آنها کاغذ می سازیم تا در آن پوچی خود را بنگاریم...»
از امروز ۲۶ تیر ماه ۱۳۸۴، تا فردا همین موقع ها که من دوباره بیام و از پشت این صفحه با شما حرف بزنم، یه طلوع فاصله ست...
یه طوع، شاید به وسعت تمام دوست داشتن ها...
شاید زیباترین طلوع دنیا...
راستی توی عمرتون تا حالا چند تا طلوع رو شاهد بودید؟ طلوع فردا شاید زیباترین طلوعی باشه که توزندگی تون امکان دیدنش رو دارید...
از امروز، ۲۶ تیر ماه ۱۳۸۴، از همین جا، جایی که کسی (یا شاید کسانی) توی مه گمشده اند، با هم پیمان می بندیم، که از فردا شاهد تمام طلوع های بعد از این باشیم...
از امروز، ۲۶ تیر ماه ۱۳۸۴، تا فردا همین موقع ها که من دوباره بیام، یه طلوع فاصله ست. فراخوان رو دادیم، چند نفر به این دعوت پاسخ می دن؟...
شک داری که دلنشینترین زن جهانی
و مهمترین؟
شک داری
تمام کلیدهای جهان از آن ِ من شد
آنگاه که به تو دست یازیدم؟!
شک داری
جهان دگرگون شد
به گاه گرفتن دستت؟!
و بزرگترین روز تاریخ و
زیباترین خبر دنیا بود
روز ورودت به قلبم؟!
2-
شک داری در کیستیات؟!
تو آنی که چشمانش
از آن خود میکند
زمان را
ذره
ذره
و وقتی میگذرد
دیوار صوتی میشکند
نمیدانم مرا چه میشود؟!
گویی تو زن ِ نخستینی!
و گویی پیش از تو دوست نداشتهام
کسی را
تجربه نکردهام
عشق را
و کسی نبوسیده
مرا!
۳-
میلاد من تویی!
به یاد ندارم بودنم را
پیش از تو.
بالا پوشم تویی
به یاد ندارم زندگی را
پیش از عشقت.
شهزاده بانو!
از وجود تو انگار
چونان چون گنجشکی
پر کشیدم!
4-
شک داری
که تو بخشی از منی
و من دزدیدم آتش را
از چشمان تو
و بزرگترین عصیانم را به پا کردم؟!
گلکم!
یاقوتم!
ریحانهام!
شهبانوی دینی- میهنیام
در میان تمامی ملکهها!
ماهیِ رها در زلال زندگیام!
ماهی که هر غروب
از روزن واژگانم
سرک میکشی!
فتح الفتوح حیاتم!
ای آخرین وطن
که به دنیا میآیم در آن و
دفن میشوم
و نوشتههایم را منتشر میکنم!
بانوی بهت!
بانوی من!
نمیدانم
چطور موج در پای تو میاندازد
مرا؟!
نمیدانم چطور آمدیام؟!
چطور آمدمت؟!
تو که تمام کاکایی ها غوغا میکنند
تا لانه کنند بر سینهات!
چه لذتی است
فرا چنگ آوردنت!
5-
ای زنی که به ترکیب شعر درمیشوی!
بسان شنهای دریا گرمی و
چون شب قدر گرامی!
در را بر رویم گشودی و
عمرم آغاز شد
چقدر شعرم زیبا شد
آنگاه که تمدن را آموختم در دستانت
چه پربار و توانمند شدم
آنگاه که به من بخشیدت
خدا!
شک داری
که شرارهای از چشمان منی
و دستانت
امتداد نورانی دستان من؟!
شک داری
تو همان سخنی که خارج شد
از لبانم؟!
شک داری که من توام و
تو منی؟!
6-
های شعلهای
که دود میکند
دودمانم را!
میوهای که پر میکند
شاخههام را!
های! جسمی
که چون شمشیر میبرد
و چون آتشفشان
زیر و زبر میکند!
سینهای که عِطر میپراکند
مثل حلقههای توتون
و چون توسنی نجیب میتازد به سویم!
به من بگو
چگونه از امواج طوفان برهم!
بگو
چه کنم با تو؟!
وقتی به تو معتادم!
بگو پاسخ چیست؟!
وقتی مرا به مرز جنون کشیده،
شوق!
آی بینیات یونانی و
موهایت اسپانیایی!
ای زن ِ بیمانند
تا هزارهها!
ای که برهنه پا میرقصی
در رگ من!
از کجا آمدی؟!
چگونه؟!
چگونه در من در آمدی
شتابان!
یگانه رحمت خدا بر من!
عطشان عشق و عطوفت!
دردانهام!
آه ...
لطف خدا به من بسیار بود!
چه شیرین است وقتی سینه ها از مهر آکنده ست
چه شیرین است، وقتی آفتاب دوستی،
در آسمان دهر تانبده ست.
چه شیرین است وقتی زندگی خالی ز نیرنگ است...
اومدیم که دوباره بنویسیم. وبمون یه چند روزی خیلی حال و هوای غمگینانه گرفته بود. نه؟... یه چیزی تو مایه های افسردگی حاد... نیست که من خودم یه جورایی حوصله ی خودمم نداشتم، این جوری شد... البته الآنم حال و حوصله ی درست و حسابی ندارم، اما خب دلم برای وبلاگمون سوخت!... گناه داره... چون حالا معلوم نیست من کی حوصله ام بیاد سر جاش، گفتم بهتره فعلا" حال رو دربیابم و برسم به داد این بیچاره تا ببینیم بعدا" چی می شه... اما راستش هر چی فکر کردم که دوباره با چی شروع کنم، هیچی به ذهنم نرسید... یعنی این روزا اصلا" فکرم کار نمی کنه که چیزی بهش برسه یا نه! اینه که...
پیرو پرسشنامه شماره یک (که قربونتون برم چقدر منو تحویل گرفتید و جواب داید!) حالا می خوام سوال دوم رو مطرح کنم. قبلش هم همون اطلاعیه ای رو که توی پرسشنامه 1 نوشته بودم خودتون ضمیمه اش کنید...
پرسش دوم :
خوشبختی یعنی چی؟

جناب همکار بخواند:
دیشب تا صبح بیدار بودی، می دونم.
خیلی خسته ای، می دونم.
حوصله ی چرت و پرت های منم نداری، می دونم.
اما بخونش...
«محبت است که زنجیر می شود گاهی...»
برای انجام دادن کاری که دوست نداری، هیچ اصراری ندارم. شاید حق با تو باشه. شاید هنوز زوده. شاید بهتره هنوز قرار ملاقاتمون تو رویا باشه. شاید هنوز آمادگی اش رو نداریم... من می ترسم... و تو هم شاید... از اینکه... خودت می دونی از چی. برای انجام کاری که به دلت نیست، هیچ اصراری ندارم... هر جور راحتی عمل کن. هر کاری که فکر می کنی درسته انجام بده...
در ضمن! یه چیز دیگه.
بحث دلسوزی نیست عزیز من. هیچکس از ترحم خوشش نمی یاد. اما به اونایی که دوستت دارن، اجازه بده که نگرانت باشن. گرفتن این حق ازشون، خیلی بی انصافیه...
تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست
مواظب خودت باش...
لبالب از تنهایی
به جمعیت روزهای شاعرانه نزدیک می شویم
قاصدکهای افکارم را به آسمان رویاها فرستاده ام
در این اندیشه ام که کسی بیاید و عشق را به معنای واقعی اش برساند
برای لحظه ای در ماورای خویش فرو رفته ام
از خودم می پرسم : او که است که ندیده امش اما دلم برای افتخار آفرینیهایش
تنگ شده است؟
آیا جهان با تمام عظمتش او را درک کرده است؟
به کوچه می زنم به شب به تاریکی
عابران خسته و سیاهپوش
دلم می شکند
دلم می خواهد تا بی نهایت اشک بریزم و بر سینه تا ریخ بزنم
مقتدای من به خاطر همین عشق است که تو را همیشه حس می کنم
درود خدا بر تو و زلالیت