تبليغاتX
گمشده ای در مه
گمشده ای در مه
پرنده

«محمد اصفهانی» توی پاپ یه اسطوره بود. لحن صداش... شعرایی که انتخاب می کرد... ملودی ترانه هاش... خود من شخصا" همه ی ترانه هاش رو دوست داشتم. تمام کاست هاشم دارم. هرکدوم رو هم بیشتر از هزار بار گوش دادم و سیر نمی شم. اما با این کاست جدیدی که داده بیرون... یه جورایی خودش رو، اسطوره بودنش رو، تصویری رو که ازش توی ذهن عامه ی مردم بود، شکست... من وقتی برای اولین بار «برکت» رو گوش دادم خیلی تعجب کردم! خب هر کسی یه سلیقه ای داره... شاید فکر کرده این جوری بهتره... هر چند به نظر من، نباید ابهت خودش رو می شکست...
حالا از این بگذریم. اصلا" به من چه! حتما" این جوری راحته. اما توی همین کاست جدیدش، چندتا از ترانه هاش از همه قشنگترند. یکی اش همین «پرنده»...

تو اگه پرنده باشی، چشای من آسمونه
راز پر کشیدنت رو کسی جز من نمی دونه
واسه من سخته که بی تو بنویسم مشق پرواز
با صدای ساز خسته تر کنم گلوی آواز
من و تو گرچه اسیریم حیفه از غصه بمیریم
بیا تا آخر دنیا بشینیم و پر نگیریم
جای پر زدن زمین نیست توی قلب آسمونه
قصه ی مرگ و جدایی، تو کتابا جا می مونه

نگو عمرمون تموم شد بعد از این دیگه غمی نیست
بیا فردا رو بسازیم این که فرصت کمی نیست
اشک پاکتو نگه دار واسه غسل تن پرواز
زنده کن صدای ساز رو که رسیده وقت آواز

این روزا... این ترانه اش رو بیشتر از هر نوای دیگه ای گوش میکنم...

2 نوشته شده در  پنجشنبه 19 آبان1384ساعت 6:28 بعد از ظهر  توسط ...  | 
نوشته ای از مریم طاعتی زاده ...

دست های کوچکش زیر آب سرد و سوزی که در هوا موج می زند قرمز شده ، نگاهش به گل های سرخ بشقاب لب پریده ماسیده و معلوم نیست به چه فکر می کند، به زخم های عمیقی که روی بدن دایی است یا به ناله های گاه و بیگاهش و یا به فریادهای خشم آگین او. می گویند دایی یک قهرمان است اما او نمی داند چرا مثل قهرمانان زندگی نمی کند ؟ !

او از خاطرات دایی چیزی نمی داند، دانش او از جنگ و جبهه بر می گردد به خاطرات دایی دانی و حرف های او و فیلم هایی که از تلویزیون می بیند، اولین بار که دانی از خاطرات روزهای عاشقی برایش تعریف کرد آنقدر کوچک بود که هیچ نفهمید اما حالا که ۲۸ ساله است خیلی خوب می داند که دانی کجا و چگونه به این درد جانکاه مبتلا شده است، اما یک سوال هنوز در ذهن کوچک او باقی مانده، اگر دایی اش همانطور که در تلویزیون می گویند یک قهرمان است پس چرا مثل همه قهرمان ها زندگی نمی کنند.

مگر می شود دیوارهای تنها اتاق یک قهرمان اینقدر نمور باشد؟! اصلا مگر می شود یک قهرمان در یک جهان به این کوچکی زندگی کند! دانی قهرمان است اما هیچ وقت حرفی نزده آخرین بار که با هم کلاسی اش دعوا کرد، وقتی با افتخار گفت که دایی اش قهرمان است، دخترک با تمسخر گفت : دایی ات یه قهرمان تنها ست و فقط توی خواب قهرمان است !

او نمی دانست قهرمان تنها یعنی چه؟! از مادر هم که پرسید جوابی جز یک جفت چشم اشک آلود ندید، مادر به او تاکید کرد که این کلمه را دانی نباید بشنود و او همیشه مواظب است تا سوالش را از دایی نپرسد.

دیوارهای این به اصطلاح خانه هم خجالت می کشند از او که از شرم به چشمان دیگران نگاه نمی کند، او مینویسد و مدام با خود حرف میزند . آخرین باری که حالش بد شد دکتر همایون فر بالای سرش آمد و او هم داشت گریه میکرد . مادر میگوید کار برادرم تمام است و او خودش بهتر از هر کسی این را میداند . دایی دانی در باره خودش گفته : من گمشده ای در مه ام !

 چه زود یادمان رفت که دلیل آسوده زیستنمان در این جغرافیای آرام و سبز چیست؟ چه زود فراموش کردیم کسانی را که سینه سپر کردند و از وجب به وجب خاکمان پاسداری کردند، چه زود یادمان رفت که کوچه هایمان هنوز هم عطر آگین نام شهیدان است و چه زود یادمان رفت که تا ابد مدیون کسانی هستیم که جان را در طبق اخلاص گذاشتند و مردانه جنگیدند.

همین فراموشی ها است که باعث می شود برای شانه خالی کردن از بار مسوولیت احترام و تکریم این دریا دلان قانون ورق بزنیم و راه فراری برای خود بیابیم.

سینه اش به خس خس افتاده، به سختی نفس می کشد، با دست هایی لرزان آلبوم عکس هایش را ورق می زند، این آلبوم تنها یادگار روزگار عاشقی اوست، این آلبوم و زخم هایی که بر روح و جسمش جا مانده اند.

سرش را مدام به این سو و آن سو می گرداند، انگار می خواهد تمام این صداها و دردها را یکجا از کاسه سرش بیرون بریزد، کاش می شد درد را دید آن وقت حتما برای تعیین درصد این جانبازان قانونگرایان و قانونگذاران با مشکل مواجه نمی شدند.

این آدم ها روزی اسطوره های بزرگی بودند، اما حالا انگار که در غبار ایام گم شده اند، هر روز یک قانون تازه ، هر روز یک بهانه تازه برای این که دیگر در مقابل این افراد احساس دین نکنیم ، کتاب قانون را ورق می زنیم ، اما نمی گوییم آن ها که رفتند و جان دادند و حالا دارند زجر می کشند بر اساس کدام قانون رفته اند که حالا ما مدام قانون و تبصره و ماده به رخشان می کشیم.

( مریم مدتی زیادی است که اصرار دارد این نوشته را در وبلاگم قرار دهم . من هم به او قول دادم . چون وبلاگ یادداشتهای امپراطور شلوغ و پر از خوانندگان متفاوت است . این نوشته را در این وبلاگ قرار دادم . امیدوارم همراه خوب و نازنینم که در نوشتن این وبلاگ همیشه یار و همراه من بوده این قانون شکنی را به من ببخشد )

2 نوشته شده در  پنجشنبه 12 آبان1384ساعت 5:14 بعد از ظهر  توسط ...  | 
پرسشنامه 3
این جمله رو کامل کنید:
اگه بخوام تو رو تعریف کنم...

 

(پاورقی:خودمونی تر این پرسشنامه میشه : «فکر میکنم تو این شکلی هستی...»)

2 نوشته شده در  سه شنبه 29 شهریور1384ساعت 3:51 بعد از ظهر  توسط ...  | 
در این حریر خانگی
                        روی ترانه شسته ام
تمام خون من شبی
                        پر از ستاره می شود...
2 نوشته شده در  دوشنبه 21 شهریور1384ساعت 4:54 بعد از ظهر  توسط ...  | 
دیشب داداشم اومد. من الآن خیلی خوشحالم!....
2 نوشته شده در  دوشنبه 14 شهریور1384ساعت 11:49 بعد از ظهر  توسط ...  | 
آخ دانی !

من دارم به عكس خود مي‌نگرم كه هيچ شباهتي به واقعيت دوران كودكي‌ام ندارد و خيال مادرم را ورق مي‌زنم كه چه آرزوهايي براي من مي‌كاشت و مرا ستاره دنباله‌دار آرزوهاي خود مي‌دانست. به من مي‌گفت شايد روزي نگاه مرا در كنار خود نداشته باشي. و امروز من قلب خود را فروخته‌ام و شاهد درگذشت تمام رگ‌هاي غيرت خود هستم. مردي پر از هزار تكه زخم كه به حال خودم غبطه مي‌خورم چرا كه روزگاري قرار بود چشم‌هاي جهان را نقاشي كنم، اما امروز هيچ عمل و عكس‌العملي در من ظهور نمي‌كند. روزگاري كه كودك كودك بودم و محله را به بازي مي‌گرفتم و تنگ غروب دستانم را از بازي مي‌شستم و انرژي در من موجودي وحشي بود كه هميشه مرا در حالت بي‌وزني قرار مي‏داد. كسي نمي‌توانست تخيل و رفتار مرا تخمين بزند. شب‌ها زير گل‌هاي مريم خوابم مي‌برد و فيلسوف‌وار خواب مي‌ديدم. خواب مي‌ديدم كه من پيامبر خوبي‌ها هستم و به هر قسمتي كه نگاه مي‌كنم سبز سبز مي‌شود و گل‌هاي قرمز رز روان من مي‌رويد و نگاهم، پنجره مي‌گشايد. قصه‌هاي مادرم را در خواب تكرار مي‌كردم و از آنها تصوير سه بعدي مي‌ساختم. از انسان‌ها نمي‌ترسيدم. مي‌دويدم تا هر چه سريع‌تر به خط پايان برسم. ذوق در من آيينه‏كاري شده بود و من پر از تصويرهاي پي‌درپي انعكاس بودم. خواب مي‌ديدم احساس شاعرانه دارم و كلام هستي بين مردم توزيع مي‌كنم، بوي سيب و عود عيد مي‌آمد و من در خلسه احساس بودم، اما روياهاي من گويي به اكنون من نرسيد و من به دست اساطير و اوهام ديوانه افتادم. مادرم خيلي تلاش مي‌كرد كه مرا آدم كند و هميشه دغدغه مرا داشت. بعضي وقت‌ها فكر مي‌كنم من عذاب مادر بودم؛ او تلاش مي‌كرد از من مجسمه‌اي بسازد پر از تقدير و سرنوشت و دوست داشت كه من بنده عواطفم باشم و عاقل‏بازي را خوش نمي‌داشت. نوآوري‌هاي من بالاخره به تأسيس پايگاه كفتربازي منجر شد و فحش‌ها و نفرين‌هاي همسايه بود كه به جريان افتاد.
پدر و مادرم هر چقدر تلاش مي‌كردند كه مرا تربيت و ارشاد كنند، هشتاد درجه رفتارهايم تغيير مي‌كرد. الواط‌بازي‌هايم را شروع كردم و به مكتب خراباتيسم پيوستم. مادرم در حيرت مانده بود؛ به هر صورت من براي او، يك دغدغه و دلشوره ابدي بودم. امروز من اگر شناختم، الكل، بنگ است، ريشه در اصرار براي تربيتم دارد. مي‌خواستند من نابغه دهر باشم، غافل از آنكه جاهل شهر شدم.
من امروز سمبل آرزوهاي وارونه شده اطرافيانم هستم. با دنيايي از دوست داشتن به دبستان پا گذاشتم و روياهاي من به مرور به غارت رفت. من ترسيدم از اين همه اجازه آقا! اجازه خانم! به هيچ عنوان با من شاعرانه برخورد نشد. نوشته‌هايي را ياد من دادند كه واژه‌هايش به درد زندگي خلاق من نخورد كه نخورد. كودك بودم، اما تنهايي بيمارگون را داشتم تجربه مي‌كردم. هر چه تاريخ مي‌خواندم، تجاوزها را شاهد بودم و تمدن تخريب شده‏ام را و كتيبه‌هايي كه به فراموشي رفته بودند. درس تاريخ به من هويت نداد كه هيچ، بلكه فهميدم همانهايي كه براي آينده من دل مي‌سوزاندند حتي آدرس خانه مرا هم عوض كرده بودند. در مدرسه غرق واژه‌هاي بي‌اصل و نسب شده بودم و ياد نگرفتم چگونه دوست داشته باشم. هوش هيجاني‌ام كم‌كم از جريان افتاد و به يك نمره بيست ختم شد. آنگاه فهميدم زماني كه بيست مي‌گيرم آدم خوبي هستم و خوب و بد از آن روز براي من معني ديگري پيدا كرد. قلب من به مدرسه رفته بود تا بازيگوشي‌اش را بكند، ولي تنفر از مطالعه را آموخت و امروز تند و تند كتاب چاپ مي‌كنند تا من به مطالعه علاقه پيدا كنم، هر چند من به خودآزاري و مردم‌آزاري مدرن دلخوشم. از مدرسه چيزهايي را كه نبايد ياد مي‌گرفتم، آموختم. در ميان بچه‏ها بودم، ولي آنها را جزء سر‌خورده‌ترين آدم‌هاي جهان مي‌پنداشتم. من مي‌خواستم روياهايم را به پرواز درآورم تا روزگاري مرا خورشيد خطاب كنند، ولي در كلاس انشاء، معلم به من گفت كه حمالي بيش نخواهي شد و ترديد بود كه در من آغاز شد. تمام روياهايم منقرض شد و حنجره‌ام ديگر آوازي نخواند كه نخواند. كاشكي من به مدرسه نمي‌رفتم تا براي هميشه سيال ذهن مي‌ماندم و وظيفه دروني خود مي‌دانستم كه امروز خلق كنم!
اين مدرسه‌ها چشمان هيچ كس را به پشت چشمان پلنگي نرسانيد و معمولاً توليدات آنها، آدم‌هايي پرمدعا و بي‌احساس با شمشيرهايي از رو بسته براي قلب‌هاي يكديگر بود. روبه‌روي آيينه نشستن، چه خاطراتي را كه ياد آدم نمي‌آورد! آيينه، سايه‌هايم را نشانم مي‌دهد، شيطنت‌هايم را به خاطرم مي‌آورد. من با آيينه حرف مي‌زنم، با شكلي از خودم. و امروز فكر مي‌كنم جوانيم خالي از تخيل و پر از خرافات و اوهام شده است و هيچ‌گاه تناسبي رياضي و عقلاني در من به وجود نيامده است. جامعه گويي دوست دارد مرا در شكلي از سرگرداني تجربه كند. كم‏كم به دانشگاه كه مساحتي وسيع‌تر از مدرسه بود كشانده شدم. به من گفتند تو مي‌تواني تصويري از انيشتين يا ابن‌سينا را در آنجا تجربه كني. انرژي من به مرور تحليل رفت و ماليخوليايي شدن را داشتم تجربه مي‌كردم. آزادي من در حد سكوت من تعريف شده بود و تخيل من در قفسي كز كرده، شهر آرماني‌اش را تجسم مي‌كرد. واقعيت زندگي من پر از شلاق‌هاي آماده و رفتارهاي بيهوده و روابط استاليني شده بود. آرزو مي‌كردم دوباره كودك مي‌شدم. تابلوهاي حركت «مطلقاً ممنوع» را زياد در اطرافم مي‌ديدم. به حريم خصوصي‌ام كسي رحم نكرده بود و تردد در حياط خلوت من بسيار بود.
يواش يواش عاشق گيسوان بيد مجنون حياط دانشكده شدم و فرداي آن روز درخت با ديدگاه تبر بريده شد. تخيل‏ام را برداشتم و نقاشي كردم، كسي آن را تحويل نگرفت. افسردگي‏ام به شكلي جديد متولد شد؛ روزها و شب‏ها مي‏آمدند و مي‏رفتند و من آويزان‏تر مي‏شدم. شناخت من در اين چند سال، قدمي جلو نگذاشت. نبوغ من به گل نشسته بود و اسير تكاليف روزانه خود شده بود. جواني پر از تكانه‏هاي مداوم توفان، پر از سرنوشت گناه‏آلود زليخا. همه پر از دفترچه خاطراتي تلخ، پر از دل‏هايي شكسته شده، دانشكده كه تمام شد آغاز فوت ناگهاني جواني من بود و من نتوانستم در زندگي‏ام هيچ غلطي بكنم. من تنها موجود ذبح شده اين جامعه هستم. به تاريخ مصرف خود نگاه مي‏كنم. هر روز صبح مرا جلوي شعارهاي تبليغاتي مي‏گذارند. سال‏هاست كه از جواني خود فاصله گرفته‏ام و سهمي از خوشبختي خود ندارم. من موجودي شده‌ام كه فقط به درد شعارهاي تبليغاتي مي‏خورد. چرا هيچ شباهتي به دوران كودكي‏ام ندارم؟ ذهن جامعه منشاء بيماري‏هاي رواني من شده است. كسي بي‏رحم‏تر از جامعه خود نديده‏ام. من در خود خزيده‏ام. به من ياد داده‏اند خودم نباشم تا به هرآنچه مي‌خواهم برسم. روان من گويي با واقعيت زندگي خود رودربايستي دارد و از اين همه تهمت و ناسزا در سايه سكوت ايستاده و ديگر آوازهايم هيچ اشتياقي براي تحرير ندارند. زندگي من رنگ و شكل قفس گرفته است و تا آنجا اجازه دارم آواز بخوانم يا بنويسم كه ديگران برايم مرز تعيين كنند. خود من، يعني هيچ‏كس. دوست داشتن خود، يعني جرمي سنگين كه جنون و ويراني من در آن است. من خود نيستم. روبه‌روي آيينه ايستاده‏ام و به جاي خودم، كسي ديگر را مي‌بينم كه لبخند مي‌زند و حرف مي‌زند، دستبندي در دست دارم و او از خوبي‌هاي زندان برايم مي‌گويد. چرا آيينه مرا به تصوير مي‌كشد؟ كهنگي از سر و صورتم مي‌بارد، تصويرم هزاران برابر مي‌شود و آدم‌هايي چون من در كنار من در آيينه نگاه مي‌كنند و خود را نمي‌بينند. همه مي‌پرسند پس من كجا هستم؟ يك تصوير كاملاً سوررآليستي و انتزاعي. بغضم مي‌گيرد از اين همه فاصله. گردن‌ها همه خم شده است.
كتاب تاريخ را مي‌خواهم بردارم و آدرس خودم را دوباره بخوانم، نگاهم به قفسه كتاب مي‌افتد؛ كتاب‌ها را كسي برده است، اما كتاب هنر آشپزي و رمان‏هاي عاشقانه كه به كورتاژ ختم مي‌شوند در قفسه هست. احساس مي‌كنم دفترچه خاطراتم را كساني به سرقت برده‌اند و به شخصيتم دستبند زده‌اند. تابلوها را نگاه مي‌كنم، پر است از طبيعت‌هاي ناآشنا و آدم‏هاي زبان بريده. تازه فهميده‌ام در انحصار الگوهاي مسموم قرار گرفته‌ام. فاحشه‌ها در ادبيات زندگي من راه پيدا كرده‌اند. محققان ترجيح مي‏دهند واقعيت‌ها را نبينند. آيينه‌ها مرا به باد تمسخر گرفته‌اند و مرا به غلط ترجمه مي‌كنند. كركس‌ها بر جنازه روياهاي من پرواز مي‌كنند، گويي چندين سال است كه فوت كرده‌ام. به روياهايم كه ثروت ملي‏ام بوده است فكر مي‌كنم كه همه مهاجر شده‌اند. گويي كسي مرا به سرقت برده است.
ستاره‌هاي دنباله‌دار روان جمعي من ابتر شده‌اند. خودم بر ارابه مرگ، سوار و احساساتم پر از تجاوز شده‌است. كسي بر من سيلي مي‌زند چپ و راست، پي در پي كاسه‌هاي گدايي و گرسنگي را تجربه مي‌كنم و نقطه جوش احساسم را اندازه مي‌گيرم. من براي همسايگانم سوژه تماشا شده‌ام. ماهيتم پر از بدنامي است. سياستمداران درصددند مرا اندازه بگيرند، عده‌اي چگالي چشم‌هايم را و عده‌اي ديگر ملكول‌هاي وجودم را بررسي مي‌كنند. مرد و زن اختراع كننده ديروز، امروز پر است از فلسفه‌هاي بيمارگون و پر است از عكس‌العمل‌هاي پرخاشگرانه. صبح كه از خواب برمي‌خيزم و به آيينه نگاه مي‌كنم، چشمانم پر است از فلسفه‏هاي پف كرده و بيخود. با خود نهيب مي‌زنم و آيين‌نامه‌هاي فلسفي خود را ورق مي‌زنم كه چرا روان جمعي من كه روزگاري آگاهي و شناخت برتر جهان بود، امروز به اين روز افتاده و توليد رنج مي‌كند و كابوس را جزء واقعيت زندگي مي‌داند، پر از دلشوره و درد و رنج. روزگاري روان جمعي من، حافظ، مولوي، سعدي و عرفان و معنويت توليد مي‌كرد، در صورتي كه امروز به انشعاب جاهليت خود فكر مي‌كند. گويي زهري خورانده‌اند به من كه يك عمر مرا خوابانيده است. من امروز آيينه زده شده‌ام. آيينه شكسته، مرا هزار قسمت كرده است و زيبايي مرا سيلي‌اي خوابانده و ذوقم را نابينا كرده است. آيا راهي براي نجات از افعي خرافات وجود دارد؟
آيينه پر از ترس است و افعي‏ها از دوش ذهن بيمار من متولد مي‌شوند. آتش، چپ و راست بر صورت من مي‌بارد. امروز در مرداب درون، ماهيان مسموم را پرورش مي‌دهم و تنهايي من پر از عذاب وجدان است از قلب‌هايي كه مغلوب ذهن من شدند و ترانه‌هايي كه به واسطه فرمان من اجرا نشد و به جاي آنها علف هرز متولد شد، و چه قلاده‌هايي كه بر گردن نگاه‏ها نيانداختم. من خود نيستم و هزاران ماسك بر چهره دارم. امروز من ديگر آن جوان پهلوان شاهنامه نيستم. خيالم پر از ماليخوليا و توهم است. به زبوني و خاري عادت كرده‌ام و نبوغ من در تحقير خود است. شيطان، امروز دارد خود را از طريق من تجربه مي‌كند و خود من امروز شيطاني شده‌ام كه فلسفه زندگي تدريس مي‌كنم و ديگر آن ترانه‌هاي ايلياتي را به ياد نمي‌آورم.
من ياد گرفته‌ام كه خودم را پنهان كنم پشت هيچ‏كس، پشت هر كس و به شيوه‌اي تكلم كنم كه بوي آدميت بدهم و چنان نسخه براي ديگران مي‌پيچم كه همه مرا اسب نجيب و كبوتر صلح بدانند. مي‌گويند: «خودت باش تا به خود برسي!» اما فلسفه امروز به من مي‌گويد: «خودت نباش تا به همه كس و همه چيز برسي!» همانطور كه امروز رسيده‌اند در اوج نارسيدگي. خود بودن، يعني پايان همه چيز. زندگي من، يعني خود نبودن. زندگي بي‌نهايت بي‌رحم است زماني كه بخواهي خود باشي، مرگ در گوشت پچ‏پچ مي‌كند. تو اگر حضور مرا در خود تجربه كني، مي‌شوي سياستمدار بي‌احساس كه معني خيلي از واژه‌ها را با هم عوض مي‌كني و در ويترين سخن گفتنت ديگر عشق و دوست داشتن جايي ندارد و رختخواب خود را در جاده‌هاي خشونت پهن خواهي كرد. هي، صداي بلندگوهاي شهر مي‏آيد چه شعارهاي قشنگي! گويي كسي قرار است در مراسم تخت خود مرا ذبح كند. بايد بروم تا همين فرصت را هم از دست ندهم.

2 نوشته شده در  یکشنبه 13 شهریور1384ساعت 3:43 بعد از ظهر  توسط ...  | 
پاسخنامه 2
خوشبختی یعنی داشتن آغوشی که همیشه برای تنهایی تو جا داره.
خوشبختی یعنی یه شونه ی استوار که هر وقت دلت بخواد بتونی روش گریه کنی.
خوشبختی یعنی بدونی دست هایی هست، که فقط دست های تو رو توی خودش جا می ده.
یعنی کسی رو باور کنی که یقین داری باورت رو نمی شکنه.
یعنی چشمایی که تو هر چقدر نگاهشون کنی، خسته نشی.
یعنی بتونی دوتا دست پاک و نازنین رو ببوسی.
خوشبختی، یعنی کسی باشه، که تو بتونی از تمام دنیا بهش پناه ببری.
خوشبختی یعنی دوتا چایی داغ کنار پنجره ی بخار گرفته، توی زمستون.
خوشبختی، یعنی بتونی یه «من» بذاری بعد از اسمش، پسوند مالکیت.
یعنی موج موج دریای موهایی که عطرشون با خونت پیوند خورده مال تو باشه.
خوشبختی، یعنی یه پیراهن اتو شده، وقتی که می دونی دوتا دست عاشق اونو اتو کرده.
خوشبختی یعنی زندگی، وقتی توی لحظه به لحظه اش عشق جریان داشته باشه.
یعنی عاشقانه زندگی کردن.
یعنی عاشق بودن...

2 نوشته شده در  سه شنبه 8 شهریور1384ساعت 10:10 بعد از ظهر  توسط ...  | 
داداشی کجایی؟!

داداشم رفته یه جای خیلی خیلی خوبی!....
خب من آدم آهنی که نیستم! دلم براش تنگ شده... اما، بیشتر از اون، خیلی بیشتر از اون، بهش حسودی می کنم!...
خدایا! کاشکی من جای دادشم بودم!...

2 نوشته شده در  دوشنبه 7 شهریور1384ساعت 10:13 بعد از ظهر  توسط ...  | 
حس بودن ...

حس رفتن ....

حس ماندن....

حس دوست داشتن ...

حس غریب بودن...

حس مرگ....

حس عشق.....

حس دختری در جنوب..

حس مردی در کویر...

حس .....

خسته شدم ...خسته شدم ...خسته شدم...

2 نوشته شده در  شنبه 5 شهریور1384ساعت 2:32 قبل از ظهر  توسط ...  | 
...
چگونه دل اسیرت شد؟!
             قسم به شب، نمی دانم...
2 نوشته شده در  دوشنبه 31 مرداد1384ساعت 1:2 بعد از ظهر  توسط ...  | 
ده گانه از دست نوشته های من در رویای عاشقی !

دست‏نوشته‏ی اول
چرا من این قدر کار عقب افتاده دارم؟! از جزوه نظریه دکتر پاشا گرفته تا کار روش تحقیق و نظریه های پیدایش اسکیزوفرنی و نوشتن فیلمنامه مناطق آسیب های اجتماعی گرفته تا تکمیل جزوه تجربه من با بیماران توهم عاشقانه و طراحی فایل پاورپوینت برای کنفرانس بهداشت روانی شهری و مجله‏ی رسا و طرح جامع گروه علوم انسانی بیمارستان و کلاس بازیگری و طراحی سایت شخصی و ....؟؟!
پنداری نبرده بودم اسمش را در بعض‏شان! به نام او....

دست‏نوشته‏ی دوم

بچه تر که بودم یعنی بچه‏ی سال اول دانشگاه یادم می‏آید یک روز در مدرسه مروی تهران (یکی از حوزه‏های علمیه معروف تهران) با طلبه‏ای جوان و خوش ذوق به بحث نشسته بودم. ساده بود و با صفا، به بچه‏ها احکام درس می‏داد. او ‏پرسید که در آن حجره‏ها دنبال چه هستم؟! و من گفتم عشق و استدلال کردم که مثل امامی از همین جاها بیرون آمده‏است. و بعد استناد کردم به کتاب‏های امام که مطالبش دیوانه‏ام کرده. از من پرسید که خوب حالا از کجا می‏دانی امام راهش حق بوده گفتم کسی که کتاب‏های امام را خوانده باشد می‏فهمد با چه عارف کاملی مواجه شده و حرف چه کسی را می‏خواند؛ به من خندید و گفت شیطان از امام در لفظ قوی تر است راهت را پیدا کن! نگاهی کرد و گذر کرد. به او گفتم فقه اولین گام است برای این‏که ظاهر را شبیه رسول الله (ص) کنی و او گفت لازم نیست فقیه شوی به فتوای مرجعت باش، چیز دیگری به گردنت نیست! دیگر ندیدمش و ندیدم مدرسه مروی را.
این را نوشتم اول از همه برای خودم، چرا که به درون خویش آگاهی دارم و خوب می‏دانم به جز لفظ بهره‏ای از آن‏چه نوشته‏ام نبرده‏ام. در تئوری توانا و در عمل ناتوان! می‏خواستم خودم را به این موضوع تذکر دهم و می‏خواستم برای خواننده معلوم کنم که آن‏‏چه می‏خواند نه معنی بلکه صرفاٌ لفظ نگارنده است.
و اگر دیدی بر دلت ننشست بدان که دلیلش نقص گوینده است و بدان مثل امامی عامل بود که نَفَسَش هنوز غوغا می‏کند. من خویش سال‏ها پیش یعنی حدود 15 سال پیش از این چهل حدیث‏اش را شروع کردم و هنوز توان تمام کردنش را پیدا نکردم. گاهی یک جمله‏اش برای روزهای متمادی‏ام کافی است ...


****

این گونه علوم با خط کش و شماره صفحه قابل اندازه گیری نیست و چه جای قیاس بین این جمله از رجبعلی خیاط که " کار ِ برای خدا بکنید، کار ِ برای خدا بکنید" (محمدی ری شهری،1381 :191 ) با مثنوی هفتاد من کاغذ افراد بی‏خبری مثل من! ...


****

در نهایت می توانم بگویم تمام مباحث مربوط به اخلاص و ریا را این‏گونه می‏بینم:
دنیا را چگونه می‏بینی! عاشقی یا عارفی، فیلسوفی یا فقیهی، طبیبی یا تیماری، اول از همه بباید معلوم شود مطلوب تو چیست؟! و برای چه چیزی گام بر می‏داری؟!
انسان عاشق که این چیزها حالی‏اش نمی‏شود؛ دنبال محبوب است به جز او به چیز دیگری فکر نمی‏کند. همیشه در یاد اوست خصوصا اگر بداند محبوبش در هر لحظه او را می‏بیند. (الم یعلم به ان الله یری)
پس کسی که درک حضور کرد دیگر چگونه می‏تواند خود را برای غیر اویی بیاراید اگر غیر اویی وجود داشته باشد!
اگر عاشق بودی می‏دانستی که فقط و فقط اوست که در نظرت می‏آید! مابقی، نه انگار؛ برایت مهم نیست درباره‏ات چگونه فکر می‏کنند. و اگر تویی وجود داشته باشد!
اگر عاشق بودی؛ دیگر کسی را نمی‏دیدی جز او؛ پس دیگر کسی جز او نیست که خودت را برای او بیارایی!
اگر عاشق بودی؛ مشکل این‏جاست که عاشق او نیستیم ما. برای همین است که خود را برای گرفتارتر از خودمان می‏آرایم.
کسی که تمام وجه قلبش خدا شد دیگر کسی را نمی‏بیند تا عملی را به رخ او بکشد. اصلاً اگر عاشق باشیم دیگر کسی غیر اویی چه اهمیت دارد!
کسی که محبوبش مقام است دیگر کاری به خدا و پیامبر ندارد اگر پستی در کار بود والضالینش را از نقطه اتصالِ منتهی الیه سمت چپ دندان‏هایش با زبانش می‏گوید و مَدَش را کامل می‏کشد تا طول مدتت مقامش کشیده شود. عاشق ِ او نیستیم ما. همین! دقیقاً مشکل اخلاص نداشتن و ریا کردن ما، اشتباهی است که در پیدا کردن محبوب خود مرتکب شدیم. تا موقعی هم که محبوب ما پول و میز و زن و شهرتمان باشد همین آش است و همین کاسه!
اگر معراج السعادة را هم از حفظ باشیم بازهم والضالینش طولانی می‏شود. اگر هم رسیدیم به حقیقت عشق دیگر نه کسی نه چیزی، جزء او برایمان مهم نیست؛ دیگر جزء اویی وجود ندارد که برایمان مهم باشد! دیگر بهشت را هم نمی‏بینیم ما. دیگر.... بقیه‏اش را نمیدانم.
حالا که ریا می‏کنیم برای دل کدامین دلبر دلربایی است که تا دو روز دیگر پای خودش لب گور نیست!
تمام اینها بر می‏گردد به این‏که محبوب ما در این عالم کیست!

 

دست‏نوشته‏ی سوم
آیا کسی هست که در گوش تو بخواند که به او احتیاج داری؟!

و تو مپندار؛
که همیشه عاشق می‏مانی! عاشق شدنت، عاشق ماندنت، بسته به یک نگاه او دارد. رویش را بر گردانت تمام می‏شود!
خراب کردی دانی! خوب معشوقی بود،
چه نشسته‏ای برخیز!

و تو مپندار؛
آن‏چه داری از جای دیگر است. هر چه هست مال آن مرام است. هر جا کم گذاشتی زمین خوردی. باز هم با او بمان. پس به کجا می روی؟!

و تو مپندار؛
چیزی هستی یا قابلیتی داری. آیا بمن می‏بخشد. باور می‏کند هیچ وقت سینه‏ام را در مقابلش سپر نکردم. اما اشتباهی بود که سر زده. بزرگوار است.

و تو مپندار؛
بعد او بشود. بعد او، بی او هیچی سزار! بعد هیچی به چه چیز فکر خواهی کرد؟! بی او به هیچ چیز نمی‏توانی فکر کنی.
هر چه هست را برایش رها کن که بی او نشود.

و تو مپندار؛
با او دیگری را بشود. آیا کمکت می‏کند همه را رها کنی و روزی برسد که تو باشی و او در مقابل، فقط او را ببینی و دیگر هیچ. چیز دیگر در ذهنت نباشد. باور کنی می‏خواهی‏اش.

و تو مپندار؛
که بی آنان او بشود که بی آنان او نشود.

دست‏نوشته‏ی چهارم
اتاق را رها خواهم کرد
و هم چنین آزمون فوق تخصص را 
و حتی تمام دوستانی که اپلایشان از ام ای تی ریجکت نشده
و این لپتاپ ای‏سوز را که ساعت‏های زیادی از روز مشغولم کرده

من مال این اتاق نیستم
من مال خودم نیستم
من دست خودم نیستم

دیشب در آن سرما پتو را هم رها کردم
دیشب مست بودم
دیشب من می‏دویدم
در بیابانی از غربت می‏دویدم
می‏رسیدم
شاید

مگرتو کیستی؟
مگر تو چیستی؟
وجود متحرک تو به چه کار می آید؟

و او تو را خواست
که این چنین بلند
این چنین بزرگ
به درخشی
و تو چیستی کیستی اگر او نخواهد؟!

من درد دارم درد دارم

دیوانه دانی !
تو کوچکی کوچکی
تو کوچک تر از آنی که می شناختمت
و من پیش آن خرده کودک کم آوردم
او که بزرگ بود و من، همچنان در رویای متوحش خودم دست هایم را رو هم می انداختم
خراب کردم روزگارم را
من خواهم مرد
زودتر از زود تو
و امیدوارم وقتی مردم آن خرده کودک را ببینم
که بلند ایستاده

بی جهت معطل مانده ام در این اتاق
همه چیز را رها خواهم کرد

سکوت را خواهم شکست
فریاد را خواهم کشید
من ِ بیچاره
بیچاره‏ی من...دانی !
مانده بودم
هنوز
عقبم
خیلی

چند وقتی بود که التماسش می کردم
و همین پریشب بود که دستم پیش او دراز شد
و همین دیشب بود که دستش را روی سرم گذاشت
و من داماد شدم

آه معصوم من
مرا قابل بدان هر چند نیستم
و من نیستم انگاری
اما تو هستی

اگر روزی تو نبودی
از بهشت برایم فاتحه بخوان
چون این قلب را دوامی نیست
و زود زود از تپش خواهد ایستاد

خداوندگار
تو را شکر که دیشب فهمیدم که کوچکم
من پیش آن خرده کودک کوچکم
و تمام وجودم پر از بیهودگی است

من کوچکم کوچکم
من ِ بی‏نهایت، کوچکم
ودیشب او به من فهماند که هیچ نیستم

آه  من

دست‏نوشته‏ی پنجم

یکی را داری کمالی یا جمالی می‏دانی برای همین دوستش داری. اما فردا دیگری را می‏بینی که خط و خال دیگری دارد برای همین از او هم خوشت می‏آید. چیزهایی که دوست داری به بینهایت میل می‏کند. بنابراین مجبوری امروز عاشق و فردا فارغ باشی!
می‏دانی، اگر امروز عاشق این و فردا عاشق آنی برای این است که هم چنان داری سِرچ می کنی اما خودت را خسته نکن!! تمام و کمال ِ زیبایی نزد یکی است و بقیه از او به عاریت دارند...
دل تو به دنبال زیباترین می‏گردد.


دست‏نوشته‏ی ششم
لااقل بعد از این مدت دقیقا می‏دانم که مشکل من چیست؟ دنبال یک معشوق می‏گردم؛ می‏خواهم عاشقش شوم. در موانستش حلاوتی باشد که در دیگری نباشد.
نمی دانم چرا گمش کردم نمی‏دانم چرا پیدایش نمی‏کنم.
گویی این هم در تقدیر من بود که بدانم به کدام هزار و یک دلیل عاشق این و آن شدن حماقت است. اما گویی هنوز در تقدیرم نبوده عاشق خودش آن گونه که شاید به شوم.
مشکل این است که می‏دانی هیچ آدمی قابلیت این عشق را ندارد. چون ناقص است خیلی ناقص است. هر عجوبه‏ای را پیدا کنی بازهم ناقص است هزار و یک نقص انکار ناشدنی دارد. فقط می‏توانی نقص‏هایش را فراموش کنی یا خودت را گول بزنی. این را خوب می‏بینی اما نمی‏بینی بهترین را؛ که دل در گرو او گذاری! مشکل این است.


دست‏نوشته‏ی هفتم
چند وقت پیش از پیش تر داشتم با یکی از بچه‏های جنوب شهری بیمارستان (نمونه غیر معرفش) گپ می‏زدم. یادم نیست چه اتفاقی افتاد که بحث از خانم و دختربازی شد و چون من را می شناخت با یک اندوهی گفت: "ای خدا نیگا کن نعمتتو به کیا دادی، استفاده نمی کنن که!! من اگه مثل تو پول داشتم اون وقت می دونستم چی کار کنم." بعد هم بحث از حلال و حروم شد که با یک لحن مسخره گفت: "حلالش کن آقا، چیزی نیست که یک قبلتُ می‏گی و حله! والا به خدا...."


****

چند وقت پیش تر وقتی با یکی از این اساتید (نمونه از خدا بی خبرش) صحبت می‏کردم، می‏گفت چه فرقی می‏کند بین زنی که صیغه می‏شود با کسی که نمی‏شود هر دوشان یک کار را انجام می‏دهند.


****

چند وقت پیش پدرم حرف قشنگی زد. گفت گوسفند را بسمل کنی حلال می‏شود نکنی حرام است.


****

بسم الله و بالله و علی ملة رسول الله صلی الله علیه وآله


دست‏نوشته‏ی هشتم
[بجشی از نامه‏ای است که برای یک از دوستان نوشته بودم اما هیچ‏گاه به‏اش ندادم]

...این تواضع حتی اگر کافر بودی از همان ابتدا برای من دوست‏داشتنی بود.


****

احتمالاً کدورتی یا سوء تفاهمی پیش آمده. پشت سرمن حرف زیاد است، احتمالاً زیاد شنیدی که فحش می‏دهند. فکر می‏کنم مردتر از این حرف‏ها باشم که اگر اشتباهی کردم «پشت حجاب خود نشینم و از میان بر نخیزم». خیلی وقت‏ها پیش آمده که اشتباهی رخ داده و متواضعانه معذرت خواستم. شاید آخرین بارش یک بار بود که پیش آقای دکتر دادگستر رفته بودم، یک مطلبی را در حین دعوا با یک لحن بدی در مورد یکی از استادهای سابقم در دانشگاه گفته بودم که آخر کار ایشان تذکر داد و من عذرخواهی کردم.
الان هم اگر بفهمم اشتباهی رخ داده مطمئن باش که متواضعانه معذرت می‏خواهم.


****

..... در هر صورت بیشتر از هر چیز برای خودم متأسفم که «از دست دادن مرد، برادرانش را، جان را می‏کاهد و اندوه را تازه می‏کند»!


****

من و تو با هم اختلافات زیادی داریم. عمده‏اش این است که نوع نگاهمان به دنیا فرق می‏کند. مثلاً من موقعی که کنکور می‏دادم اصلا این احساس را نداشتم که باید در کنکور رتبه بیاورم فقط می‏خواستم در یکی از گرایش‏های پزشکی قبول شوم که شدم. عین همین حالت در دانشگاه اتفاق افتاد. من فکر می‏کنم از مثل ِ دکتر تولایی 20 گرفتن هنر نیست. بلکه اگر مرد باشی به جای اینکه مزخرفات او را حفظ کنی، خردمندانه به ده اکتفا می‏کنی. و بقیّت عمرت را هم شرافتمندانه عاشقی می‏کنی!

 

دست‏نوشته‏ی نهم
[خط کش / یک شب پاییزی ]

بچه‏ی دبستانی که بودم، هر سال اول سال یک کیسه پر از لوازم التحریر بهمان می‏دادند تا همه‏مان مثل هم باشیم. هرسال به تعداد دروس دفتر یادداشت و مداد و پاک‏کن وخط کش بهمان می‏دادند.
خط کش هایش را خیلی دوست داشتم. خاکستری قشنگی بود. به دلم می نشست. حتی بعدا که با مادرم به لوازم التحریر فروشی  می‏رفتم اگر قرار می‏شد انتخاب کنم از همان نوع خوشم می‏آمد.
در این کیسه‏ی پر از لوازم التحریر یک بسته برچسب بود که موظف‏مان می‏کرد اسم‏مان را رویش بنویسیم. خط خواهرم چون خوب بود همیشه او برایم می‏نوشت. و روی این آخرین‏شان هم هنوز پرچسب نامم به خط او هست.
آن خط کش را تا الان نگه داشته بودم. تا امشب که ندیدمش و رفت زیر پایم و شکست. من نیز روزی خواهم شکست. کل شی هالک الی وجه .

دست‏نوشته‏ی دهم
[آیا حسین مرا می‏بخشد؟  ]

حاجی راست می‏گفت دلم بد جوری گرفته است. وقتی وارد اورکات می‏شوم و قدری می‏چرخم و به پروفایل‏های این و آن سرک می‏کشم دلم می‏گیرد.
بچه‏ی سال چهارم دانشکده پزشکی که بودم شب دوم محرم، شب پنچشنبه بود و آقای امیرخانی کمیل خوان و روضه‏خوان جلسه. مطلب جالبی را نقل کرد و آن در مورد حر بود. حر وقتی برای توبه اجازه حضور سیدالشهداء (ع) را خواست چکمه‏هایش را در آورد و به گردن آویخت، نشست و سرش را پایین انداخت. امام وقتی او را دید فرمود ارفع راسک یعنی سرت را بلند کن.
این روزها به دنبال این جمله می‏گردم، آیا خواهم ‏شنید؟
آیا حسین مرا می‏بخشد؟
عشق من از دوم دبیرستانی بودنم شروع شد. محرم ِ آن سال. آن روزها چند اتفاق مهم برایم افتاد و راه زندگی را به مسیری دیگر برد.
پیش‏تر از افتخاراتم این بود که از داربست‏های هیات برای برزنت کشی بالا رفته‏ام. کف تکیه را جارو کشیده‏ام فرش پهن کرده‏ام خلاصه به در خانه بودیم. اما چند وقتی است که دور افتادم.
"منه رو سیه منه چهره زشت
مسپاری‏ام تو به سرنوشت"
"که شوم من از تو جدا حسین"
حسین حسین حسین
حسین حسین حسین
حسین حسین حسین
حسین ....
مضطربم زیاد؛ از این در به دری ؛سر در گمی؛ خسته ام.
و من آیا، سوار کشتی شدم...؟!

2 نوشته شده در  یکشنبه 23 مرداد1384ساعت 1:21 قبل از ظهر  توسط ...  | 
بهار
انتظار برای بهار از خود بهار شیرین تر و با شکوه تر است .....

من در این انتظار زندگی میکنم ...!

عشق می روزم و هستم و هستم و هستم ....

2 نوشته شده در  پنجشنبه 20 مرداد1384ساعت 8:44 بعد از ظهر  توسط ...  | 
یک جمله کوتاه ....

امشب داغی بر سینه بر دارم که نگو و نپرس . باری بر شانه دارم که حجم و توانش از تاب من خارج است . چشمانم را میبندم و به تو نگاه میکنم که میایی و دست مرا خواهی گرفت و من را از این آلود فضای نکبت بار به باغچه خانه اتان می بری...مرا تنها نگذار به با تو بودن سخت محتاجم .

بیا گلم . بیا نازنینم . بیا در آغوش هم . هم را هم فراموش کنیم . بیا ...بیا...بیا...

2 نوشته شده در  چهارشنبه 19 مرداد1384ساعت 11:35 بعد از ظهر  توسط ...  | 
بریم؟!
بيا برويم
جايی دور
دورتر از فصلی که می آيد
و نه منم
نه تويی
نه ماه...

2 نوشته شده در  چهارشنبه 29 تیر1384ساعت 6:57 بعد از ظهر  توسط ...  | 
غزلی برای درخت...
تو قامت بلند تمنایی ای درخت
همواره خفته است در آغوشت آسمان
بالایی ای درخت!
دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار
زیبایی ای درخت!
وقتی که بادها
در برگ های درهم تو لانه می کنند،
وقتی که بادها
گیسوی سبزفام تو را شانه می کنند.
غوغایی ای درخت!
وقتی که چنگ وحشی باران گشوده است.
در بزم سرد او
خنیاگر غمین خوش آوایی ای درخت!
در زیر پای تو
اینجا شب است و شبزدگانی که چشمشان
صبحی ندیده است.
تو روز را کجا
خورشید را کجا
در دشت دیده غرق تماشایی ای درخت!
چون با هزار رشته تو با جان خاکیان
پیوند می کنی
پروا مکن ز رعد
پروا مکن ز برق که برجایی ای درخت!
سر بر کش ای رمیده که همچون امید ما
با مایی ای یگانه و تنهایی ای درخت.


حالا یه تریپ فیلسوفانه بیام نگید بلد نیست!

«درختان شعرهایی هستند که زمین آنها را بر آسمان می انگارد
ما آنها را قطع می کنیم و از آنها کاغذ می سازیم تا در آن پوچی خود را بنگاریم...»

2 نوشته شده در  سه شنبه 28 تیر1384ساعت 8:52 بعد از ظهر  توسط ...  | 
فراخوان

از امروز ۲۶ تیر ماه ۱۳۸۴، تا فردا همین موقع ها که من دوباره بیام و از پشت این صفحه با شما حرف بزنم، یه طلوع فاصله ست...
یه طوع، شاید به وسعت تمام دوست داشتن ها...
شاید زیباترین طلوع دنیا...
راستی توی عمرتون تا حالا چند تا طلوع رو شاهد بودید؟ طلوع فردا شاید زیباترین طلوعی باشه که توزندگی تون امکان دیدنش رو دارید...
از امروز، ۲۶ تیر ماه ۱۳۸۴، از همین جا، جایی که کسی (یا شاید کسانی) توی مه گمشده اند، با هم پیمان می بندیم، که از فردا شاهد تمام طلوع های بعد از این باشیم...
از امروز، ۲۶ تیر ماه ۱۳۸۴، تا فردا همین موقع ها که من دوباره بیام، یه طلوع فاصله ست. فراخوان رو دادیم، چند نفر به این دعوت پاسخ می دن؟...

2 نوشته شده در  یکشنبه 26 تیر1384ساعت 10:32 بعد از ظهر  توسط ...  | 
نجواهای یک بیمار 2

شک داری که دلنشین‌ترین زن جهانی
و مهم‌ترین؟

شک داری
تمام کلیدهای جهان از آن ِ من شد
آنگاه که به تو دست یازیدم؟!

شک داری
جهان دگرگون شد
به گاه گرفتن دستت؟!
و بزرگترین روز تاریخ و
زیباترین خبر دنیا بود
روز ورودت به قلبم؟!


2-

شک داری در کیستی‌ات؟!
تو آنی که چشمانش
از آن خود می‌کند
زمان را
ذره
ذره
و وقتی می‌گذرد
دیوار صوتی می‌شکند

نمی‌دانم مرا چه می‌شود؟!
گویی تو زن ِ نخستینی!
و گویی پیش از تو دوست نداشته‌ام
کسی را
تجربه نکرده‌ام
عشق را
و کسی نبوسیده
مرا!

۳-

میلاد من تویی!
به یاد ندارم بودنم را
پیش از تو.
بالا پوشم تویی
به یاد ندارم زندگی را
پیش از عشقت.

شهزاده بانو!
از وجود تو انگار
چونان چون گنجشکی
پر کشیدم!


4-

شک داری
که تو بخشی از منی
و من دزدیدم آتش را
از چشمان تو
و بزرگترین عصیانم را به پا کردم؟!

گلکم!
یاقوتم!
ریحانه‌ام!
شهبانوی دینی- میهنی‌ام
در میان تمامی ملکه‌ها!
ماهیِ رها در زلال زندگی‌ام!
ماهی که هر غروب
از روزن واژگانم
سرک می‌کشی!

فتح الفتوح حیاتم!
ای آخرین وطن
که به دنیا می‌آیم در آن و
دفن می‌شوم
و نوشته‌هایم را منتشر می‌کنم!

بانوی بهت!
بانوی من!
نمی‌دانم
چطور موج در پای تو می‌اندازد
مرا؟!
نمی‌دانم چطور آمدی‌ام؟!
چطور آمدمت؟!
تو که تمام کاکایی ها غوغا می‌کنند
تا لانه کنند بر سینهات!
چه لذتی است
فرا چنگ آوردنت!


5-

ای زنی که به ترکیب شعر درمی‌شوی!
بسان شنهای دریا گرمی و
چون شب قدر گرامی!
در را بر رویم گشودی و
عمرم آغاز شد

چقدر شعرم زیبا شد
آنگاه که تمدن را آموختم در دستانت
چه پربار و توانمند شدم
آنگاه که به من بخشیدت
خدا!

شک داری
که شرارهای از چشمان منی
و دستانت
امتداد نورانی دستان من؟!
شک داری
تو همان سخنی که خارج شد
از لبانم؟!
شک داری که من توام و
تو منی؟!


6-

های شعلهای
که دود می‌کند
دودمانم را!
میوهای که پر می‌کند
شاخه‌هام را!
های! جسمی
که چون شمشیر می‌برد
و چون آتشفشان
زیر و زبر می‌کند!
سینهای که عِطر می‌پراکند
مثل حلقههای توتون
و چون توسنی نجیب می‌تازد به سویم!
به من بگو
چگونه از امواج طوفان برهم!
بگو
چه کنم با تو؟!
وقتی به تو معتادم!
بگو پاسخ چیست؟!
وقتی مرا به مرز جنون کشیده،
شوق!

آی بینی‌ات یونانی و
موهایت اسپانیایی!
ای زن ِ بی‌مانند
تا هزاره‌ها!
ای که برهنه پا می‌رقصی
در رگ من!
از کجا آمدی؟!
چگونه؟!
چگونه در من در آمدی
شتابان!
یگانه رحمت خدا بر من!
عطشان عشق و عطوفت!
دردانه‌ام!

آه ...
لطف خدا به من بسیار بود!

2 نوشته شده در  یکشنبه 26 تیر1384ساعت 0:48 قبل از ظهر  توسط ...  | 
ویرانه...
من از تمامیت ارضی یک عشق سخن می گفتم، بر فراز ویرانه های قلبم.
ویرانه هایی حاصل از تهاجم ناگانی چشمانت!
و چه کودکانه دروغ می گفتم،
که شهر در امن و امان است...

2 نوشته شده در  شنبه 25 تیر1384ساعت 7:24 بعد از ظهر  توسط ...  | 
پرسشنامه 2
دلم می خواست: دنیا خانه ی مهر و محبت بود
دلم می خواست: مردم، در همه احوال با هم آشتی بودند.
طمع در مال یکدیگر نمی کردند
کمر بر قتل یکدیگر نمی بستند.
مرادِ خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستند.
از این خون ریختن ها، فتنه ها، پرهیز می کردند.
چو کفتاران خون آشام کمتر چنگ و دندان تیز می کردند!

چه شیرین است وقتی سینه ها از مهر آکنده ست
چه شیرین است، وقتی آفتاب دوستی،
                                       در آسمان دهر تانبده ست.
چه شیرین است وقتی زندگی خالی ز نیرنگ است...

اومدیم که دوباره بنویسیم. وبمون یه چند روزی خیلی حال و هوای غمگینانه گرفته بود. نه؟... یه چیزی تو مایه های افسردگی حاد... نیست که من خودم یه جورایی حوصله ی خودمم نداشتم، این جوری شد... البته الآنم حال و حوصله ی درست و حسابی ندارم، اما خب دلم برای وبلاگمون سوخت!... گناه داره... چون حالا معلوم نیست من کی حوصله ام بیاد سر جاش، گفتم بهتره فعلا" حال رو دربیابم و برسم به داد این بیچاره تا ببینیم بعدا" چی می شه... اما راستش هر چی فکر کردم که دوباره با چی شروع کنم، هیچی به ذهنم نرسید... یعنی این روزا اصلا" فکرم کار نمی کنه که چیزی بهش برسه یا نه! اینه که...
پیرو پرسشنامه شماره یک (که قربونتون برم چقدر منو تحویل گرفتید و جواب داید!) حالا می خوام سوال دوم رو مطرح کنم. قبلش هم همون اطلاعیه ای رو که توی پرسشنامه 1 نوشته بودم خودتون ضمیمه اش کنید...

پرسش دوم :
خوشبختی یعنی چی؟


جناب همکار بخواند:
دیشب تا صبح بیدار بودی، می دونم.
خیلی خسته ای، می دونم.
حوصله ی چرت و پرت های منم نداری، می دونم.
اما بخونش...
«محبت است که زنجیر می شود گاهی...»
برای انجام دادن کاری که دوست نداری، هیچ اصراری ندارم. شاید حق با تو باشه. شاید هنوز زوده. شاید بهتره هنوز قرار ملاقاتمون تو رویا باشه. شاید هنوز آمادگی اش رو نداریم... من می ترسم... و تو هم شاید... از اینکه... خودت می دونی از چی. برای انجام کاری که به دلت نیست، هیچ اصراری ندارم... هر جور راحتی عمل کن. هر کاری که فکر می کنی درسته انجام بده...
در ضمن! یه چیز دیگه.
بحث دلسوزی نیست عزیز من. هیچکس از ترحم خوشش نمی یاد. اما به اونایی که دوستت دارن، اجازه بده که نگرانت باشن. گرفتن این حق ازشون، خیلی بی انصافیه...

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود          دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست
مواظب خودت باش...

2 نوشته شده در  جمعه 24 تیر1384ساعت 12:26 بعد از ظهر  توسط ...  | 
نجواهای یک بیمار 1

لبالب از تنهایی
به جمعیت روزهای شاعرانه نزدیک می شویم
قاصدکهای افکارم را به آسمان رویاها فرستاده ام
در این اندیشه ام که کسی بیاید و عشق را به معنای واقعی اش برساند
برای لحظه ای در ماورای خویش فرو رفته ام
از خودم می پرسم : او که است که ندیده امش اما دلم برای افتخار آفرینیهایش
تنگ شده است؟
آیا جهان با تمام عظمتش او را درک کرده است؟
به کوچه می زنم به شب به تاریکی
عابران خسته و سیاهپوش
دلم می شکند
دلم می خواهد تا بی نهایت اشک بریزم و بر سینه تا ریخ بزنم
مقتدای من به خاطر همین عشق است که تو را همیشه حس می کنم
درود خدا بر تو و زلالیت

2 نوشته شده در  جمعه 24 تیر1384ساعت 10:44 قبل از ظهر  توسط ...  | 
 

*
*
*
*
*
*
*